قصّه ی آب ختم شد به سراب

تاریخ انتشار : ۱۶ تیر ۱۳۹۲ | تعداد بازدید : 3,050 بازدید

شعله آتشی ست _در دل آب
ساقی مهوشی ست _مست و خراب
بی قراری ست ، عشق تا به جنون
تکسواری ست آب تا به رکاب 

آب از پرتوَش به خود پیچید 
دیگر این آینه ندارد تاب
آن چنان بود کآسمان می گفت:
روز ، مهمان آب شد مهتاب

مگر آنجا چه دیده کاین سان عشق
عکس او را گرفته در دل قاب 
می رود دست آب و دامانش
که میافکن مرا به کام عذاب 

حسرت بوسه اش به قلب فرات 
دل آب از برای اوست کباب 
یک دلاور به موج یک لشکر
یک کبوتر ،هزار دسته غُراب

سینه ی  نخل ها سپر ، اما 
تیر ها بیشتر ز حدّ حساب
گر بپرسند : از چه رو تشنه؟
شد برون از فرات بهر جواب 

دست های قلم شده با خون 
پای آن نخل ها نوشته کتاب
اشک ، چون سیل بر رخش جاری 
کربلا محو گشته در سیلاب

مشک ، آرام همچنان طفلی 
که در آغوش مام رفته به خواب
چشم هایش سحاب ، امّا نه 
کی چکد خون ز چشم های سحاب ؟

تیرها را به جان خرید اما
چون یکی سوی مشک شد پرتاب
مشک چون طفل دست  پایی زد
قصّه ی آب ختم شد به سراب

روی آغوش ساقی طفلان 
گوییا تیر خورده طفل رباب
تیر ها پر شدند ، پرها بال
رفت تا اوج عشق همچو عقاب

کم کم از صدر زین زمین افتاد
« ای برادر ، برادرت دریاب »
اوّلین بار شد چنین می گفت 
آخرین سجده بود در محراب

در شگفتند قدسیان گویا
بوتراب اوفتاده روی تراب
علقمه یا که مسجد کوفه ؟
حیدر است این به خون نموده خضاب

مادرش نیست ، چه کسی او را
پسرم می کند دوباره خطاب؟
کم کم احساس می کند عباس 
عطر خوشبوترین شکوفه ی یاس

نظرات (۳ نظر)


  1. علیرضا گفت:

    فایلش رو نداری دانلود کنیم؟

  2. خادم الحسين(ع) رامين كرمي گفت:

    آب آئینه بود حیاء گم نشود.
    رسمش این بود که شرمسار نشود
    اجرکم عندالله تعالی- حاج سعید آقا التماس دعا.

  3. naerges sadat گفت:

    حاج سعید عالی بود اجرت با ساقی کربلا خیلی زیبا شعر میگید عالییی بود

نظر شما


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.